*۩۞۩* رو یـاهــایـــت را بــه خــاطــر بــســپــار و بــه آنــهـا زنــدگــی بــبــخـش  *۩۞۩*

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387 ساعت 22:03

 

سرشار از احساس پاکم

 

بهتر از این نمی شود... 

 

عشق و صفا موج می زند !

 

همچون دریای خروشان

 

چگونه قدر این لحظات را بدانم؟؟؟ 

 

چگونه ریه ام را از هوای عاشقی پر کنم ؟؟!

 

تلالو نور در آینه های کوچک

 

نگاه منتظرانه... 

 

نگاه غمگین

 

اشک شوق

 

اطرافیانم همه عاشق اند 

 

به سویی می دوند

 

اما من اینجا فقط نظاره گرم

 

کسی در گوشه ای تنها زانوی غم به بغل گرفته  

 

کسی آرام می گرید

 

کسی اعمال روز پیشین را بررسی می کند 

 

وکسی نگاه منتظرانه و عاشقش در دور دست ها سیر می کند 

 

کسی در اوج تفکربه نقطه ای خیره است و فردایش را مرور میکند

 

وبرنامه ریزی نسبتا دقیق برای گذشته تباهش دارد   

 

پیرزن دل شکسته ای تسبیح سبز رنگش را بوسیله ی انگشتان نحیفش

 

 جابه جا می کند  اذکاری طویل می گوید...

 

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386 ساعت 17:16


از فاصله ها گریزانم 

 

فرسنگ ها را می پیمایم 

 

به تو میرسم 

 

به تو که شب ها و روز ها به من اندیشیدی 

 

و مرا در آغوش پر مهرت نوازش دادی

 

بوسه ای بر گونه ام زدی 

 

و مرا با گرمای و جودت گرم کردی 

 

و با چشمان پر لطفت آسمان را نگریستی 

 

و خدا را شکر کردی

 

هم اکنون تنها مانده ام بی تو

 

از من فقط و فقط بیشه ای بی آب وعلف مانده است 

 

بارانی از چشمان ابری ام می بارد و گونه هایم را سیراب می کند

 

تنها به سوی تو می آیم

 

دلتنگم

 

در انتظار جرقه ای هستم

 

جرقه ای که می تواند آتش فاصله ها را کم کند

 

و مرا به یگانه معشوقم برساند

 

ترنم و طراوت نیلوفر تو را به یاد من می آورد

 

 

به سوی تو می آیم

 

یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386 ساعت 19:11

 

سلام

 

سلامی به وسعت دریا

 

به وسعت تمام غم هایی که در دلم قرار داشت

 

به وسعت نگاهت که بوسیله آن تمامشان را زدودی

 

سلامی به قشنگی شکلات

 

سلامی به اندازه غم عاشق

 

سلامی به زیبایی معشوق

 

سلامی به شور عاشق 

 

سلامی به  مجنون

 

سلامی به لیلی 

 

سلامی به زیبایی  مهربانی

 

همه ی سلامهایم را تقدیمت می کنم به تو که

 

مهربانی

 

عاشقی

 

مجنونی

 

شکلاتی

 

و افسونگر

 

که میتوانی با نگاه زیبایت غم هایم را ببری به اعماق دریا و در

 

صندوقچه فراموشی بیاندازی . نیازی به قفل و کلید نیست .

 

قفل و کلید یعنی نگاهت

 

قفل و کلید یعنی معجزه

 

ومعجزه یعنی چشمانت

 

 

جمعه 5 بهمن ماه سال 1386 ساعت 19:32
 

قطره 
 
قطره خونم 
 
تو وجودم  داره
 
تبدیل می شه به مروارید تو چشمام  
 
سرم مثله یک جسم سنگین می مونه 
 
فکر می کنم سنگین تر از اون تو دنیا پیدا نمی شه
 
تو دنیایی که هیچکس هیچکس هیچکس
 
نمی خواد باور کنه که مقصره
 
همه در این دنیا سعی و تلاششان  اینکه دیگران رو مقصر بدونن
 
و یا اینکه دلیل و بهانه های کاذب و باور نکردنی بیارن
 
دستهای سردمو روی پیشونی گرمم می زارم 
 
اما درد سرم خیلی بیشتر می شه 
 
وقتی رو پاهای یخم می زارم
 
خوبه ...
 
گرمای نسبتا مطلوبیه 
 
دور و اطرافم سفید شده 
 
انگار برف اومده
 
البته یک برف مجازی
 
دستمال های خرد شده را اطرافم می بینم 
 
غمم بیشتر می شه 
 
دیگه تو بدنم خونی نمونده که تبدیل بشه  به یه مروارید دیگه 
 
یه چیزی واسم مجهوله... 
 
اما نمیدونم چرا تقسیم بر معلوم نمی شه
 
اما اگر این معادله حل بشه  تبدیل می شه به یک نکته شیرین
 
مثله قهوه
 
که اونم مرگه ... 
 
یکشنبه 30 دی ماه سال 1386 ساعت 22:49
 
    
 
هرکس در این دنیای فانی ارزش اشک های تو را ندارد
 
گریه را به آن کسی هدیه کن که برایش جان می دهی
 
نگاه کردن در خورشید چشمانت طوری صورتم را می سوزاند که اشک
 
را به چشمانم هدیه می دهد 
 
زیباست تو را دوست  داشتن
 
زیباست جان دادن برای معشوق
 
نگریستن به تو زیباست
 
شیرین است اندازه یک شکلات قهوه ای همان شکلاتی که به یادگار در
 
دهانم نهادی و دیگری را در دستم گذاشتی
 
طعم تلخی داشت
 
تلخ تر از آن جدایی از تو بود 
 
تلخ تر از آن این بود که لب ساحل تنها نشسته بودم در یاد تو 
 
در یاد آن روزهای طلایی
 
مبدل به آتش شد
 
در یاد روزهای بارانی شهریور
 
سال ها می گذرد
 
چهارشنبه سوری ها می آید
 
باز هم آتش بازی
 
زیباست آتش
 
سوختن هیزم در میان آتش همانند سوختن دل من بود در میان آتش
 
نگاهت ودر میان شعله چشمانت
 
ذوب می شدم و قطره قطره در زمین فرو می رفتم
 
همانند گریستن برف ها 
 
همانند زیبایی دی
 
برفی یخی و سردی 
 
ساحل چشمانت رنگ زیبایش را از دست داده است  و جایش را برای
 
همیشه به خاکستر خاطره ها سپرد .
 
 
   1      2    >>