X
تبلیغات
رایتل
جمعه 5 بهمن‌ماه سال 1386
 

قطره 
 
قطره خونم 
 
تو وجودم  داره
 
تبدیل می شه به مروارید تو چشمام  
 
سرم مثله یک جسم سنگین می مونه 
 
فکر می کنم سنگین تر از اون تو دنیا پیدا نمی شه
 
تو دنیایی که هیچکس هیچکس هیچکس
 
نمی خواد باور کنه که مقصره
 
همه در این دنیا سعی و تلاششان  اینکه دیگران رو مقصر بدونن
 
و یا اینکه دلیل و بهانه های کاذب و باور نکردنی بیارن
 
دستهای سردمو روی پیشونی گرمم می زارم 
 
اما درد سرم خیلی بیشتر می شه 
 
وقتی رو پاهای یخم می زارم
 
خوبه ...
 
گرمای نسبتا مطلوبیه 
 
دور و اطرافم سفید شده 
 
انگار برف اومده
 
البته یک برف مجازی
 
دستمال های خرد شده را اطرافم می بینم 
 
غمم بیشتر می شه 
 
دیگه تو بدنم خونی نمونده که تبدیل بشه  به یه مروارید دیگه 
 
یه چیزی واسم مجهوله... 
 
اما نمیدونم چرا تقسیم بر معلوم نمی شه
 
اما اگر این معادله حل بشه  تبدیل می شه به یک نکته شیرین
 
مثله قهوه
 
که اونم مرگه ...